سه بخش اصلی مطالب سایت محمدرضا یکرنگ صفاکار
نظر چند تَن از چهرههای فرهنگی و هنری ایران و گیلان در مورد محمدرضا یکرنگ صفاکار
چیزی که آقای صفاکار را برای من خاص میکرد این بود که حضورش همیشه به من آرامش و اعتماد به نفس میداد. و من این اعتماد به نفس را از وجودش میگرفتم.
یکی از چیزهایی که از صفاکار به خاطر دارم، دقت صفاکار به جهان اطراف و تامل در آنها بود.
محمدرضا یکرنگ صفاکار از معدود جانهای شیفتهایست که رنج غیرقابل تحمل جسمانی رو با تعمق در رمز و رازهای نامکشوف شاهکارهای جاودانهی موسیقایی و سینمایی تحمل میکرد.
به عقیدهی من ایشان بیش از اینکه معلم موسیقی، معلم سینما و معلم هنر بودند، معلم انسانیت بودند.
اولین چیزی که من رو جذب آقای صفاکار کرد، همان نام خانوادگیاش بود، صفاکار؛ که گویی تبلور ذات خود او بود.
چیزی که از محمدرضا صفاکار میآموزیم مقاوت بودن در مقابل ناملایمات و سختیهاست.
یکی از دلایل علاقهمندی من به شهر رشت، حضور کسی چون محمدرضا صفاکار بود که عاشقانه و دلسوزانه برای موسیقی و فرهنگ این مملکت زحمت کشیدند.
صفاکار عزیزی بود که هر وقت میدیدمش مشغول کار فرهنگی بود که با قلب و جانش انجامش میداد و به همین دلیل هم خیلیها دوستش داشتند.
آخرین نوشتهها
فیلمهای دیوید لینچ، بهویژه «امپراتوری درون» و «جاده مالهالند»، با تکیه بر استحاله شخصیتها و درهمآمیختن عینیت با ذهنیت، دنیایی کافکایی و پیچیده میآفرینند. لینچ با رویکردی بداههگرا و با ادعای الهام از مراقبه، روایت را وانهاده و به تصاویر وهمآلود، خشونت اروتیک لجامگسیخته و صحنههای گروتسک و کاریکاتوری روی میآورد.
در آغاز فیلم که مسافران بار سفر میبندند، آینهای بزرگ اینسو و آنسو گردانده میشود و چشماندازهایی چندگونه و متغیّر از طبیعت پیرامونش را مینمایاند. بدینگونه از آغاز، به زندگی چون نمایشی از نگاه آینه، دوربین و سینما مینگریم؛ و در ادامه به مرگ نیز: نگاه دوربین به سواری سیاه حامل مسافران، چه در ابتدای حرکت که نردههای آهنی حیاط خانه به روی دوربین به هم قفل میشوند و چه در ادامهی راه، واقعهای شوم را پیشبینی میکند….
فیلم با تصاویری مؤثر به لحاظ ارائه تجسمی از ویرانیهای ناشی از جنگ آغاز میشود: انفجارهای پیدرپی، در هم کوبیده شدن خانهها، خیابانها و کوچههای ویران شده، آتش، دود و نیز نیشکرزارهای سوخته و به رنگ زرد درآمده. پسرکی هراسان بهدنبال جانپناهی میگردد تا اینکه سرانجام کامیونی را که از آنجا میگذرد میبیند.
در سنت تاریخی و معنوی روسیه، «دیوانگان مقدس» یا «یوروودیوی» جایگاهی یگانه دارند. جایگاهی که میان جنون و قداست و طردشدگی و روشنبینی قرار دارد. اینان کسانیاند که به ظاهر از عقلانیت رایج فاصله گرفتهاند، اما در عمق وجودشان نوعی شهود، جسارت و قدرت داوری نهفته است که جامعهی عادی قادر به پذیرش آن نیست.
پس از دیدن آثار آندری تارکوفسکی هر بار که به جهان او اندیشیدهام و فیلمهایش را در ذهن مرور کردهام، متوجه نکتهای شدم که شاید کمتر دربارهاش سخن گفته شده است. مسئلهای کوچک در ظاهر، اما بسیار مهم؛ و آن مسئله این است: چرا پزشکان در سینمای تارکوفسکی هیچگاه شخصیتهایی محوری، نجاتبخش یا حتی قابل اتکا نیستند؟ گویی تارکوفسکی در صحنههایی که پزشک حضور دارد، عمداً نوعی فاصلهگذاری اعمال میکند
سینمای امروز باید مقید به واقعیت باشد و نه به منطق. اولین نتیجهای که از این گفته آنتونیونی میتوان گرفت این است که در دنیای امروز واقعیت و منطق بیارتباط به هم به نظر میرسند. دنیایی که سرشار از تضادهای به نهایت رسیده است. انسان اکنون به همان اندازه که قلههای بلند تعقل و تفکر را فتح کرده دچار جنون نیز شده است.